پایین پای من، روی سنگهای سرد آشپزخونه نشسته
کتابش رو هم جلوش پهن کرده اصرار داره که براش بخونم
از اونجایی که همه کتابهاش رو حفظ شدم از بس تکرار کردم
میتونم همین طور که کارهام رو میکنم ماجراها رو براش تعریف کنم
گاهی که سری به طرفش برمیگردونم و میبینم که چطور غرق کتابش شده
یاد این بچه های گوشه پیاده روها میفتم که یه طرف ترازوشون رو میذارن یه طرف دفتر دستک مدرسشون
سمیرای دیوونه این یادداشت ها رو میذاری اینجا نمیگی عمه کیارش غیرتی میشه؟ ورش دار بچه رو بدارش رو اپن بقیه کتاب رو بخون.
ReplyDeleteهمهٔ صحنهها میاد جلو چشمم وقتی بهش فکر میکنم.
ReplyDeleteتو داری کارای خونه رو میکنی، کیارش با دهن باز، با ذوق، با خنده داره به عکسهای کتاب نگاه میکنه. تو همش رو خط به خط حفظی! میخونی، اونم غرق لذته.
گاهی صفحه رو جا به جا میخونی! اعتراض میکنه که متن این صفحه چیز دیگی هست!
جونم، آب دهنش هم آویزون، یا داره غذا میخوره، انگشتش هم با غذاها توی دهنش داره میچرخه!
و چقدر فاصله بین اون ترازویی و کیارش ....
ReplyDeleteخدا رو شکر که هر وقت سرش رو بالا می کنه مامانش رو می بینه نه مردمی که بی تفاوت از کنارش رد میشن...