Tuesday, October 19, 2010

دلنازکیهای سمیرا

پایین پای من، روی سنگهای سرد آشپزخونه نشسته

کتابش رو هم جلوش پهن کرده اصرار داره که براش بخونم

از اونجایی که همه کتابهاش رو حفظ شدم از بس تکرار کردم

میتونم همین طور که کارهام رو میکنم ماجراها رو براش تعریف کنم

گاهی که سری به طرفش برمیگردونم و میبینم که چطور غرق کتابش شده

یاد این بچه های گوشه پیاده روها میفتم که یه طرف ترازوشون رو میذارن یه طرف دفتر دستک مدرسشون

3 comments:

  1. سمیرای دیوونه این یادداشت ها رو میذاری اینجا نمیگی عمه کیارش غیرتی میشه؟ ورش دار بچه رو بدارش رو اپن بقیه کتاب رو بخون.

    ReplyDelete
  2. همهٔ صحنه‌ها میاد جلو چشمم وقتی‌ بهش فکر می‌کنم.
    تو داری کارای خونه رو میکنی‌، کیارش با دهن باز، با ذوق، با خنده داره به عکس‌های کتاب نگاه می‌کنه. تو همش رو خط به خط حفظی! میخونی، اونم غرق لذته.
    گاهی صفحه رو جا به جا میخونی! اعتراض می‌کنه که متن این صفحه چیز دیگی‌ هست!
    جونم، آب دهنش هم آویزون، یا داره غذا میخوره، انگشتش هم با غذا‌ها توی دهنش داره میچرخه!

    ReplyDelete
  3. و چقدر فاصله بین اون ترازویی و کیارش ....
    خدا رو شکر که هر وقت سرش رو بالا می کنه مامانش رو می بینه نه مردمی که بی تفاوت از کنارش رد میشن...

    ReplyDelete