Monday, October 11, 2010

ماجراهای مهد

کنار هم ایستادیم داریم بچه هامون رو تاب میدیم. پسر خوش رو و چل چلی داره.

برمیگرده میگه -میخوام دو روز در هفته برم کلاس اما اینجا قبول نمیکنن بچه رو ساعتینگه دارن

-خوب بچه شما که ماشا الله اجتماعیه بذارین بیشتر بمونه

-اونوقت خودم توی خونه چی کار کنم؟ دخترم که ضبح پامیشه میره مدرسه من توی خونه حوصله ام سرمیره اگر این بچه نباشه

بچه ها نشستن دور میز آشپزخونه ناهارشون رو میخورن

یکی از بچه ها: بابام پولای مامان رو برداشته رفته کیش برای من صدف بخره.

مامانم هم دیگه خونه راهش نداده.

با این آرامشی که در گوینده و شنونده ها میبینم معلومه هیچ کدومشون عمق فاجعه رو درک نکردن.

سوالاتی که من باب آشنایی از من میپرسن:

-خانم شما اداره ای هستین؟

-بچه تون بابا داره؟

-کجا زندگی میکنین؟

-کجا به دنیا اومدین؟


No comments:

Post a Comment