Monday, October 11, 2010

ماجراهای مهد 2

یک عالمه نقد اینجام گیر کرده از مهدکودک که بگم اما هنوز خیلی زوده برای قضاوت پس فعلا به انتظار بشینید

دیروز بچه ها بر اساس گروه سنی تفکی و مربی ها رونمایی شدن.

یکی از بچه های من یه دختره زیر دوساله که از صبح تا5 عصر، 6روز هفته اش رو در مهد میگذرونه

کافیه یه خنده بهشون بکنی و حالش رو بپرسی تا بنده ات بشه و یکی از اون خنده های نمکین تحویلت بده.

اینقدر ناراحت میشم که اونحاست دلم میخواد وقتی دارم میام خونه اون رو هم بزنم زیر بغلم و با خودم ببرمش

بیاد پیشم یه کم بوی خونه و بوی مامان و عطرغذا به مشامش بخوره

مهدکودک با ایده ال ام خیلی فاصله داره

رودررویی خوبی با محیط آموزشیه بالاخره اگر بخواهیم اینجا بمونیم باید با این سیستم کنار بیاییم.

باید بتونیم از همین سیستم تربیتی رو که انتظارش رو داریم بیرون بکشیم

ببینم چه راه حلهایی میتونم پیدا کنم

کنده شدن از خانه و ورود به مهدکودک خشن تر و سخت تر از اونی که تصور داشتم به نظرم اومد

با این حال تنها مامانی بودم که بچه اش رو توی کلاس همراهی کرده بود

کیارش رفته بود پی بازی خودش فقط هر از گاهی یه مامان مامان میکرد که بگه هی مامان منه ها

یه وقت فکر بدی به کللتون نزنه

هر ده دقیقه یه بار خلقش تنگ میشد و میزد بیرون دلش بیشتر از مهدکودک کوچه خبیابون میخواد

اگر همین جوری پیش بره یه وقت دیدین گذاشتیمش پلیس سر چهار راهها یکی کمکی هم به خانواده بشه

No comments:

Post a Comment