تازه به هوش اومده بودم
داشتم دعوا میکردم که چرا بقیه دارن شیرینی میخورن
و من باید آب سرم بخورم
که کیارش رو آوردن
حاضر نبودم قبولش کنم
از کجا معلوم که بچه من بود
شاید اشتباه شده بود
آخرش هم یادم نیست چی شد بغلش کردم
No comments:
Post a Comment