Saturday, October 23, 2010

درسهای مهدکودک

یعنی بچه آدم هر شیطنتی موقع غذا خوردن بکنه، هر ریخت و پاشی داشته باشه فقط

وقتی حرف سین رو در کلمه "هیس" با مد شیش شماره میخواد ادا کنه

با غذای توی دهنش برای مامانش ماسک صورت درست نکنه.


توضیحات: توی مهد هی سد و صدا کرده بهش تذکر دادن؛ حالا یاد گرفته بعد از اینکه سر و صدا میکنه بگه هیسسس.

Tuesday, October 19, 2010

دلنازکیهای سمیرا

پایین پای من، روی سنگهای سرد آشپزخونه نشسته

کتابش رو هم جلوش پهن کرده اصرار داره که براش بخونم

از اونجایی که همه کتابهاش رو حفظ شدم از بس تکرار کردم

میتونم همین طور که کارهام رو میکنم ماجراها رو براش تعریف کنم

گاهی که سری به طرفش برمیگردونم و میبینم که چطور غرق کتابش شده

یاد این بچه های گوشه پیاده روها میفتم که یه طرف ترازوشون رو میذارن یه طرف دفتر دستک مدرسشون

Saturday, October 16, 2010

طبیعی کردن یک امر طبیعیه

وقتی جزغل بچه میفهمه که موقعی که بخاطر کار بدش داری دعواش میکنی،

میتونه همه کلمه ها و ترکیبهای تازه ای که یاد گرفته به قطار بگه

و مصرانه از تو بخواد که پشت سرش تکرار کنی

تا جو تغییر کنه و تلطیف بشه،

منطقیه به این نتیجه برسی که "طبیعی کردن" یک امر ذاتی است

Tuesday, October 12, 2010

یعنی جهالت تا کجا؟

کارگرم نگرانه که موهای یه قسمت سرش ریخته.

میگم برو کلنیک بیمارستان امام رضا دکتراش همه استاد دانشگاهن

برات خیلی هم ارزون درمیاد.

میگه اصلا حرف پولش رو نزن، موهام خیلی برام مهمه هر چی لازم باشه

خرجش میکنم.

ولی قلعه ساختمون –جای خونه خودشون- میگن یه دکتری هست خیلی خوبه

پوست و مو هم سرش میشه

میگن پوستت رو با ذره بین نگاه میکنه.

Monday, October 11, 2010

ماشاالله

هنوز هم هر از گاهی هوس میکنم نصف شب که از خواب بیدار میشه
روی دستام بخوابونمش
با انحنایی که به تنش میدم توی پهنای بدنم جا میگیره
اما پاهاش میزنه بیرون
باید یه جوری تکونش بدم که به در و دیوار نخورن.

بوس

کوچیکتر که بود وقتی ضریه دردناکی بهش وارد میشد،

عامل ضریه رو که معمولا دیوار یا زمین بود میزد

اونوقت محل آسیب دیده و کف دستاش رو که به دلیل تنبیه عامل آسیب زا درد گرفته بود

میاورد تا ما بوس کنیم و همش با هم خوب بشه.

حالا که بزرگتر شده فهمیده که اگر زمین یا دیوار رو بزنه فقط خودش ضرر میکنه

اما این بوسه اینقدر مهم و کلیدی شده که وقتی خواب باشیم هم

میاد بیدارمون میکنه که آنا درد رو تسکین بدیم

یا موقع ای که سرفه میکنه دهنش رو تا جایی که میتونه جلو صورتت باز میکنه

.که گلوش رو تو بوس کنی تا خوب بشه

آشپزی

دارم پیتزا درست میکنم. اما اگر اینی که من درست میکنم اسمش پیتزاست پس اونای بیرون چیه؛ اگر اونا پیتزان پس...

مگه فرقی میکنه؟ مگه مهمه؟

کلاس آشپزی؟؟؟ مردم میرن توی کلاس آشپزی چی یاد میگیرن؟

مگه آشپزی یاد دادنیه؟ یاد گرفتنیه؟

آشپزی یعنی هر چی رو دلت میخواد با هر شکل و هیاتی که دوست داری با هر چیز دیگه ای که حال میکنی

به هر میزانی که فکر میکنی خوبه بپزی و از خوردنش لذت ببری

هر از گاهی یه ایده ای به ذهنت میرسه یا نکته ای از جایی یا کسی میشنوی امتحان کنی ببینی به کارت میاد یا نه

همین

اگر راجع به همه بخشهای زندگی چنین رویکری داشتم الان اینجا نبودم که.

جوگیر

هنوز دو هفته بیشتر نگذشته که ساعات 11.5- 12 به زور بیدارش میکردیم ها

حالا 8.30 صبح جمعه جلوی من ایستاده نیشش تا بناگوش بازه

کوچولو خوب که خاک مدرسه خوردی تو هم با مفاهیمی مثل تنبلی و دودر کردن و اینا آشنا میشی.

ماجراهای مهد 3

فرقی نداره چه مهدکودکی باشه؛ از خیابونهای شلوغ و دود گرفته و بی قواره که وارد فضای مهد میشین

روح خراشیده تون آرام میگیره و به شوق میاد.

اما چند روزی که به اونجا رفت و آمد کنین، چشمتون که به فضا عادت کرد،

کم کم کهولت ساختمان و ایرادهای بنیادین مکان رو در میابین.

هر چی هم شرشره و بادکنک برای آراستن فضا استفاده کنن، رنگ قهوه ای سوخته سنگ توالت که مثل زن تناردیه دست به کمر ایستاده و منتظره که چیزت رو -اون هم نه یه چیز آبکی بلکه محصولت اصلیت رو ارائه بدی، تغییر نمیکنه.

کاشیهای ترک خرده، شیشه هایی که غبار زمان اونها رو تار کرده، عدم نورپردازی مناسب و صداهای خسته ساختمان مثل صدای هواکش، غژ غژ درها و جریان آب در لوله ها.

همه اینها من رو بر آن داشت که در انتخابم تردید کنم. نتیجه این که من و کیارش رشته جستجوهای شهری رو از سر گرفتیم.

و گشتیم و گشتیم تا این بار مهدکودک ایده آل رو واقعا پیدا کردیم. ساختمان جوان وسیعی که از هر امکانی برای تزیین و زیباسازی فضا و نوازش روح انسانی بهره برده بود.

خوشحال و سرمست از اینکه باز هم ثابت کرده بودم مامان پیگیر و دقیقی هستم وارد مهد شدم.

به جای دو تا اتاق یه زیرزمین کامل رو به بچه های 2تا3 و 3تا4 سال اختصاص داده بودن، فضای بازی زمستانه داشت ، آب سردکن مجلل، چندین سیستم صوتی تصویری و مربیهای خوش بر و رو وتپل مپل با اونیفرم قرمز جیغ.

از شادی بال درآورده بودم و داشتم حتی از فضای کاینات خارج میشدم که چشمم به اتومبیلهای درخشان و سر و وضع چشم نواز والدین بچه ها چرخید و تالاپی روی زمین واقعیت افتادم. تصویر کیارش رو میدیدم که پا به زمین می کوبه و برای صبحانه از من تقاضای خاویار میکنه و میخواد کلاس غواصی و گلف ثبت نامش کنم و کرور کرور پول رو بریزیم توی شکم برنامه های جینگیل مستون مهدکودک که تبلیغاتش رو دور تا دور حیاط میدیدم و هدف همشون تولید انبوه موسیقیدانان با ذوق و نقاشان زبده و ورزشکاران دلاور و در عین حال متخصص آی تی در اونجا بود.

نه آقا ما نیستیم.

میخوام کره عسل صبحانه اعیونی براش به حساب بیاد، بدونه به جز آناناس و نارگیل، گوجه فرنگی و هویج خام هم برای بدن لازمن هم خوشزه. میخوام موسیقی رو -اگر استعدادش رو داره- در موسساتی که برای این هدف تعریف شدن آموزش ببینه و یاد بگیره که به همکلاسیهایی که خانواده هاشون استطاعت مالی استفاده از این جور امکانات رو ندارن چیزی از برنامه های خودش بروز نده که غصشون نشه.

اینا رو گفتم اما یه وقت هم دیدین سال دیگه بردم همون جا ثبت نام کردم. آدم که از فرداش خبر نداره.