Thursday, November 4, 2010

خاصیت کشسانی ذهن یک مادر

هر چی ذهن من در هماهنگ کردن خودش با تغییرات آب و هوایی کنده

این هوای مشهد هم با دگردیسی های ناگهانیش به دردسرهای من بیشتر اضافه میکنه

از بس که دیگه نمیتونم به قوه تشخیص خودم اعتماد کنم

خیر سرم زنگ زدم از کسی که میدونستم بیرونه،

پرسیدم که هوا چقدر سرده من چی تن کیارش کنم

گفت هوا کمی سردتر از دیروزه ولی همون لباسها کافیه

اما شنیده ها حاکی از اینکه که هوا بسی ناجوانمردانه سردتره

و این یعنی باز کیارش رو با یه خل آویزون تحویل میگیرم؟

باز باید به ذهنم فشار یارم که باید به بچه مریض دارو بدی خوب بشه، مواظبش باشی

مگه ذهن من چقدر کشش داره؟؟؟

Saturday, October 23, 2010

درسهای مهدکودک

یعنی بچه آدم هر شیطنتی موقع غذا خوردن بکنه، هر ریخت و پاشی داشته باشه فقط

وقتی حرف سین رو در کلمه "هیس" با مد شیش شماره میخواد ادا کنه

با غذای توی دهنش برای مامانش ماسک صورت درست نکنه.


توضیحات: توی مهد هی سد و صدا کرده بهش تذکر دادن؛ حالا یاد گرفته بعد از اینکه سر و صدا میکنه بگه هیسسس.

Tuesday, October 19, 2010

دلنازکیهای سمیرا

پایین پای من، روی سنگهای سرد آشپزخونه نشسته

کتابش رو هم جلوش پهن کرده اصرار داره که براش بخونم

از اونجایی که همه کتابهاش رو حفظ شدم از بس تکرار کردم

میتونم همین طور که کارهام رو میکنم ماجراها رو براش تعریف کنم

گاهی که سری به طرفش برمیگردونم و میبینم که چطور غرق کتابش شده

یاد این بچه های گوشه پیاده روها میفتم که یه طرف ترازوشون رو میذارن یه طرف دفتر دستک مدرسشون

Saturday, October 16, 2010

طبیعی کردن یک امر طبیعیه

وقتی جزغل بچه میفهمه که موقعی که بخاطر کار بدش داری دعواش میکنی،

میتونه همه کلمه ها و ترکیبهای تازه ای که یاد گرفته به قطار بگه

و مصرانه از تو بخواد که پشت سرش تکرار کنی

تا جو تغییر کنه و تلطیف بشه،

منطقیه به این نتیجه برسی که "طبیعی کردن" یک امر ذاتی است

Tuesday, October 12, 2010

یعنی جهالت تا کجا؟

کارگرم نگرانه که موهای یه قسمت سرش ریخته.

میگم برو کلنیک بیمارستان امام رضا دکتراش همه استاد دانشگاهن

برات خیلی هم ارزون درمیاد.

میگه اصلا حرف پولش رو نزن، موهام خیلی برام مهمه هر چی لازم باشه

خرجش میکنم.

ولی قلعه ساختمون –جای خونه خودشون- میگن یه دکتری هست خیلی خوبه

پوست و مو هم سرش میشه

میگن پوستت رو با ذره بین نگاه میکنه.

Monday, October 11, 2010

ماشاالله

هنوز هم هر از گاهی هوس میکنم نصف شب که از خواب بیدار میشه
روی دستام بخوابونمش
با انحنایی که به تنش میدم توی پهنای بدنم جا میگیره
اما پاهاش میزنه بیرون
باید یه جوری تکونش بدم که به در و دیوار نخورن.

بوس

کوچیکتر که بود وقتی ضریه دردناکی بهش وارد میشد،

عامل ضریه رو که معمولا دیوار یا زمین بود میزد

اونوقت محل آسیب دیده و کف دستاش رو که به دلیل تنبیه عامل آسیب زا درد گرفته بود

میاورد تا ما بوس کنیم و همش با هم خوب بشه.

حالا که بزرگتر شده فهمیده که اگر زمین یا دیوار رو بزنه فقط خودش ضرر میکنه

اما این بوسه اینقدر مهم و کلیدی شده که وقتی خواب باشیم هم

میاد بیدارمون میکنه که آنا درد رو تسکین بدیم

یا موقع ای که سرفه میکنه دهنش رو تا جایی که میتونه جلو صورتت باز میکنه

.که گلوش رو تو بوس کنی تا خوب بشه

آشپزی

دارم پیتزا درست میکنم. اما اگر اینی که من درست میکنم اسمش پیتزاست پس اونای بیرون چیه؛ اگر اونا پیتزان پس...

مگه فرقی میکنه؟ مگه مهمه؟

کلاس آشپزی؟؟؟ مردم میرن توی کلاس آشپزی چی یاد میگیرن؟

مگه آشپزی یاد دادنیه؟ یاد گرفتنیه؟

آشپزی یعنی هر چی رو دلت میخواد با هر شکل و هیاتی که دوست داری با هر چیز دیگه ای که حال میکنی

به هر میزانی که فکر میکنی خوبه بپزی و از خوردنش لذت ببری

هر از گاهی یه ایده ای به ذهنت میرسه یا نکته ای از جایی یا کسی میشنوی امتحان کنی ببینی به کارت میاد یا نه

همین

اگر راجع به همه بخشهای زندگی چنین رویکری داشتم الان اینجا نبودم که.

جوگیر

هنوز دو هفته بیشتر نگذشته که ساعات 11.5- 12 به زور بیدارش میکردیم ها

حالا 8.30 صبح جمعه جلوی من ایستاده نیشش تا بناگوش بازه

کوچولو خوب که خاک مدرسه خوردی تو هم با مفاهیمی مثل تنبلی و دودر کردن و اینا آشنا میشی.